مرغ عشقش مرده بود. چقدر غصه می خورد. دیروززنگ زد گفت الان این نر بیچاره هم می میره. این مرغ عشق ها تاب مستوری ندارن.من می دونم.آخه مرغ عشق خودش جفتشو انتخاب می کنه.الانم آب نمی خوره ،دونه هم نمی خوره صداش هم در نمیاد.تابلو داره دق مرگ میشه.گفتم از اول نخرما!حالا می گی چی کار کنیم؟ امروز زنگ زد گفت:" انگار نه انگار.چنان چه چهی راه انداخته نگو... تازه صداش باز شده.همسایه ها شاکی شدن.عین خیالش نیست.انقدر دون خورده داره می ترکه از خوشی"! برگرفته از وبلاگ آقای نجف زاده شاگردی از استادش پرسید: " عشق چست؟" شاگرد پرسید: "پس ازدواج چیست؟" تقدیم به عاشقان اونی که میگفت بهم عاشقمه
گفتم :"چه می دونم! بگذار یه فکری بکنم زنگ می زنم".
بعد فکر کردم فکرم به جایی نرسید. مغز من گاهی مثل موبایل می مونه.خاموش میشه.بعضی وقتها هم خودم یه کاری می کنم در دسترس نباشه!

استاد در جواب گفت: "به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم."
استاد گفت: "عشق یعنی همین!"
استاد به سخن آمد که: "به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم یعنی همین!!"

تنهام گذاشت
اون با یه احساس سنگی روی قلبم پا گذاشت
اونی که میگفت همیشه با منه
تو جهنم بلا تنهام گذاشت
اونی که میگفت همیشه آرزوش دیدنمه
تا یکی دیگرو دید گذاشت و رفت
منو تو دریای غم تنها گذاشت
اونی که قلبمو آسون من گذاشتم زیر پاش
بی تفاوت پاشو رو دلم گذاشت
اونی که میگفت همیشه به یادمه
منو تو کنج خراب دل خاکیش جا گذاشت

