
چرا ز کوی عاشقان دگر گذر نمی کنی
چه شد که هر چه خوانمت به من نظر نمی کنی
مگر مرا ز درگهت خدا نکرده رانده ایدگر برای خدمتت مرا خبر نمی کنی
خدا گواه من بود که قهر تو کشد مراز قهر با غلام خود چرا حذر نمی کنی
نشسته ام به راه تو به عشق یک نگاه توز پیش چشم خسته ام چرا گذر نمی کنی
تو ای همای رحمت ای جهان به زیر سایه اتچرا نظر به مرغکی شکسته پر نمی کنی؟
نگر به خیل سائلان به سامرا و جمکرانز باب خانه ات چرا سری به در نمی کنی ؟
شعر از حبیب الله حسان ( چایچیان)
نوشته شده در یکشنبه 7/7/87ساعت
1:41 عصر به قلم من منتظرم | نوای شما منتظران ( ) |

